684.رها کنیم...
پدربزرگم تعریف میکردچندسالِ قبل یک موشِ سمج به جانِ دکانِ کوچکِ خوارو بار فروشی اش افتاده بودکیسه های برنج را میجویدیا بلایی سرِ دیگر اقلامِ دکانش می آورد ..یک روز بالاخره یک تله موشِ حسابی یک گوشه ی دکان میگذاردو موشِ نابکار را میگیرد ..اما تله موش جایِ گردنِ آن موجودِ بیچارهدمش را گرفته بودهو آن زبان بستهشروع کرده بود به جویدن دُمش برایِ رهایی ..یعنی حاضر بود قسمتی از خودش را بگذاردو جانَش را بردارد و برود ..ما هم گاهی بد نیست موش وار زندگی کنیم ..وقتی میبینیم یک رابطهیک علاقهپایش را بیخِ گلویمان گذاشتهوجنگیدن برایش هم یک تلاشِ بیهوده استرهایش کنیم ..جانِ مان را برداریم و بزنیم بیرون ..حتی اگـر لازم باشد یک تکه از خــودمانروحمانقلبمان راجا بگذاریم .
فاطمه صابری نیا
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶| ساعت
0:11| توسط فاطمه| |
برچسب: کنیم,
نویسنده: حمید رفیعی
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 20:55