گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!! یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت
و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی ، می رسونمت
حالا خدای من
من مسیر زندگیم رو با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم
اما الان هرچه نگاه می کنم ، می بینم هیچی ندارم، خالیه خالی ام
فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت
خدایا ما رو می رسونی؟
یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون میکنی؟
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:47 توسط فاطمه| |
برچسب:
نویسنده: حمید رفیعی